Dark Moon
Dark Moon
٧ خرداد ۱۳۸٩
خدایا شکرت

پروردگارا تو را شکر می کنم

برای تمام نمعتهایی که امسال به من ارزانی داشتی

برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی

برای غروبهای آرام و شبهای تاریک و طولانی

تو را شکر میگویم برای سلامتی و بیماری

برای غمها و شادیهایی که امسال به من عطا کردی

تو را شکر میگویم برای تمام چیزهایی که مدتی به من قرض دادی و سپس باز پس گرفتی

خدایا شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار، دستان یاری رسان ، برای آن همه عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم .

شکر برای تمام گلها و ستارگان ، برای تمام فرزندان و عزیزانی ک دوستم دارند

شکر برای تمام گلها و ستارگان ، برای تمام فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند

خدایا تو را شکر میگویم برای تنهاییم ، برای شغلم ، برای مسائل و مشکلاتم ، برای تردیدها و اشکهایم ، چرا که هم اینها مرا به تو نزدیکتر کرد

تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم ، برای اینکه سرپنهای در اختیارم نهاده ای ، برای عذابم  و برای بر آورده کردن تمام نیازم

امسال چه چیزی در انتظارم  است

پروردگارا همان را میخوام که تو برایم خواسته ای

تنها از تو میخوام  آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هر آنچه بر سر راهم قرار میدهی تو را ببینم و خواستت را

آنقدر امید و شجاعت تا نومید نشوم و  آنقدر عشق و محبت  هر روز بیش از روز قبل ، عشق نسبت به خودت و آنان که در اطرافم هستند

پروردگارا به من بردباری و فروتنی و تسلیم و رضا عنایت فرما ، خدایا مرا آن ده که مرا آن به  و آنچه را که نمی دانم چگونه از تو بخوام

پروردگارا به من قلبی فرمانبردار ،گوشی شنوا، ذهنی هوشیار و دستانی ساعی عنایت فرما تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال برایم خواسته ای بر دیده منت بپذیرم

خدایا بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطا کن و صلح و دوستی و آرامش بر قلوب انسانها حاکم گردان

آمین



٢٩ فروردین ۱۳۸٩
به تو

آرزویم اشکی است که شوم در چشمانت

و صدایی برای شبهای بی تابت 

و رویایی که محو شوم در خیالت

و نشیمنگاهی برای زیستن در اعماق قلبت

تا بگویم

تو را دوستت دارم

بی هیچ قیدی ، بندی



۱٥ فروردین ۱۳۸٩
 

به تو که سبزترین پاییز هستی

سایه ها را کنار می زنم

تا بار دیگر روزهای آبی را به تو هدیه کنم

غمهایت در زیر باران می شویم

تا لبخند زیبای زندگی را در چشمانت پیدا کنم 

تنهاییت را به باد می دهم

تا بتوانم شریک ثانیه ها و لجظه های پر از خاطره ات بشوم

آروزیم شکفتن تو در مرداب مه آلود غربت درختان توسکاست . 



۳٠ آذر ۱۳۸۸
تردید پاییزی

تردید توقف نبض پرنده

در شاخه های درخت خشکیده  

 

تردید سکوت بی فریاد

در عمق کوههای بی صدا

 

تردید غروب خورشید

در صبحگاه روزهای سرد بی پایان

 

تردید شبهای بی مهتاب

در کنج نگاه گمشده ات

 

تردید روزهای بی تو بودن

در گلوگاه خزان پاییزی



٢۱ تیر ۱۳۸۸
دوست داشتن و عشق

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.
 
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
 
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
 
عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
 
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
 
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
 
عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
 
عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.
 
عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.
 
عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
 
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.
 
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
 
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.
 
عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
 
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.
 

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که: “هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند” که حسد شاخصه ی عشق است

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد
 
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست.



٢٩ مهر ۱۳۸٧
به تو که بودنم از برای توست

با من بگو از بودنت
از عشق و از دل بردنت

روزی که از تو بگذرم
در شعله چشمان تو
پروانه ای دیوانه وار پرپر شوم


هستی ام را از نگاهت
چون تشنه ای سیراب کنم

غربت تنهایی ام را
با صدایت پر کنم

می نشینم چشم به راهت تا که یه روز
هرچه ناپیداست درونم پیدا کنم .



٢٦ تیر ۱۳۸٧
به تو

  وقتی ریشه های عشق تو در باغ پاییز زندگی ام جوانه زد ، نیاز بودنت را همچون کودکی گرسنه در اعمـاق وجودم احساس کردم ، بسان نیاز ماهی به اعمـاق اقیانوس، همچون نیاز من به زیبایـی ژرف چشمانت، جایی که ستایشگاه من است، جایی امن برای زیستن در لحظه های که با تو به پایان می رسانم.



٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

نمی دونم چرا برگشتی و همه چیز و دوباره با خودت اوردی، من که بهت گفته بودم مدت طولانی  که جاده تنهایی زندگی رو با خاطرات خیس گذشته و دشتهای بدون سبزه ی گلستانه سپری کردم .
فقط می تونم بهت بگم این جاده ای که من با چشمهای بارون خورده ،با پاهایی که توانایی راه رفتن نداشت و قلبی که مثل دریای طوفانی ناآروم بود پس از چندین ماه که با همه سختیهاش طی کردم، پلی برای رسیدن به این سمت رو نداره .
آنروز سرد زمستون رو که رفتم زیر درخت همیشگی و همه چیز رو برای همیشه دفن کردم یادم نمیره ، پس از من نخواه که بیام و همراه روزهای خاکستری تو بشم .



٢٠ فروردین ۱۳۸٧
به تو

 

آرامش زیستن را در صدایت ، نگاهت و لحظه هایی که با تو به پایان می رسانم تجربه کردم .



٢۳ بهمن ۱۳۸٦
به تو

می نویسم با دل تنگ بر گوشه ای از کهکشان،
 ماه من بر من بتاب،
بر من و ویرانی ام، بر عریانی نفسهایم ، بر سکوت اشکهایم ، بر عشق گمشده ام  و بر مزار دل شکسته ام ، شاید این بار در این فضای مه آلود زندگی روزنه ای برای شنیدن صدای تو بیابم

شاید این بار تو را ...........



٢٥ دی ۱۳۸٦
 

تنهایی از سکوت و سکوت از عشق و عشق از تو چشمه گرفت اینگونه بود که دانستم که هیچگاه نمی بایستی تنها می شدم .



٢۳ دی ۱۳۸٦
به تو

چشمانم فانوس راهت ، قلبم تکیه گاه سکوت لبانت و دستانم پلی برای به اوج رسیدنت همه را تو ، تنها به تو هدیه می کنم .



٢۳ دی ۱۳۸٦
به تو

واژه های بی کلام را در پاکی زلال اشکهایت معنا کردم، دوباره زیستن را در طلوع نگاهت تجربه کردم و عشق را در اقیانوس بی کران قلبت یافتم .



۱٥ دی ۱۳۸٦
 
يادگار تو برايم چه بود جزء خنده اي که تا بي نهايت بر تابوت چهره ام مي ماند . تو را به دريا مي پنداشتم آبي و پاک ، چه مي دانستم دريا هم رود مي بلعد .


٦ تیر ۱۳۸٦
تنهايی

هيچکس ويرانيم را حس نکرد وسعت تنهايم را حس نکرد در ميان خنده هاي تلخ من گريه ي پنهانيم را حس نکرد در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد آنکه با آغاز من مانوس بود لحظه ي پايانيم را حس نکرد.



۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

ديگه بس بود زمانی نداشتم بايد اين کار رو می کردم بالاخره قلمو رو برداشم و برای هميشه سياهش کردم .
نمی دونی از چی حرف می زنم از تو
آره درست تو رو برای همیشه از زندگیم رنگ کردم.



۱٢ دی ۱۳۸٥
 

سکوتی می کنم به بلندی فریاد، تا غربت سرد نگاهت را که با کویر تاریک دستانت گره خورده لمس کنم و به کهکشان درون تو برسم.



٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

وقتي نگاه مهربانت را به اعماق طوفاني درونم دوختي، روياي بودنت را بار ديگر حس كردم . رويايي كه در امواج تنهايي ام گمشده بود، رويايي كه آرامشي بي انتها را برايم به ارمغان آورده بود.

اما تو نمي دانستي

نمي دانستي كه اين درياي طوفاني ثانيه ها را براي شنيدن آواي تو مي شمارد

نمي دانستي

كه منتظر بازوانی است که سرمای تنهايی سالها را پر کند.

تو نمی دانستی و من بی تو رفتم

رفتم تا در گرمای لبخند نگاه تو زندگی را فراموش کنم.



٢٧ آذر ۱۳۸٤
 

سرمايی را که در روزنه های قلب مهربانش رخنه کرده بود، می توانستی در نگاه سرد و چشمان منتظر باران خورده اش نظاره کنی.می توانستی دستان هميشه منتظرش را که تنهايی سالها را با خود به همراه داشت لمس کني.

نمی دانست پايان اين شب بی انتها چه رقم خورده تنها می دانست نسيم شبانگاه، پيامی را که بر گونه هايش آورده بود خبر از آمدن نامهربانی که سالها چشمانش را به انتظارش گذاشته بود نمی دهد چرا که او آوای خفتنش در بازوان موجها را آورده بود نسيمی که می بايست صدای تکه های قلب او را به آسمانها ببرد به جايی که روحش و تمام احساسش در آنجا می زيست جايی که او را به دنيای دوباره خود باز می گرداند به گذشته و عشق قديمی اش.



٢٤ خرداد ۱۳۸٤
 

برای قلبی می نويسم که سرشار از حرفهای نگفته است،حرفهايی که از گودال حقيقت به بيرون می آيند،حقايقی که با ذره های نفرت درخود به باور رسانيده ام، حال پايان راه  آخرين خاطرات با تو بودن است.



۱۱ خرداد ۱۳۸٤
 

آخرين فتوای مراجع قم صادر شد.

 

احتياط واجب بر آن است که مسافر قزوين نماز را بدون رکوع و سجود بخواند.



۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

عشق کودکی سر به هواست که قولش را زود فراموش می کند کور و کر است، وقتی چيزی ميخواهد و هرگز ازخواسته اش نمی گذرد.

عشق واقعي، آتشی دير پاست، که هميشه درجان، شعله می کشد نه رنگ       می بازد، نه سرد می شود و نه می ميرد و هرگزه به چيز ديگر، بدل نمی شود.



۱٧ فروردین ۱۳۸٤
 

دستت رو بزار روی قلبت این ساعت عمرت که داره تیک تیک می کنه جالبه همونی که بهت زندگی می ده برات شمارش معکوس رو شروع کرده منتظر باش اما معطل نشو تحمل کن اما توافق نکن قاطع باش اما لجباز نباش صریح باش اما گستاخ نباش بگو آره اما نگو حتماً بگو نه ولی نگو ابدا



۱٤ فروردین ۱۳۸٤
 

وقتی از شنيدن حقيقتی اينقدر ناراحت ميشی که تمام غصه های دنيا رو به جون     می خری، درکنارش بايد آنرو لمس کنی تا بتونی به زندگی طوفان خوردت ادامه بدی.



۸ فروردین ۱۳۸٤
 

ماه را برای ديدن تو دوست می دارم، آسمان را که وسعت قلب توست دوست می دارم، خورشيد را که گرمای نگاه تو را به من هديه می دهد دوست می دارم، اما نمی دانم که چرا باد احساس تو را به يغما برده است.



۱٩ اسفند ۱۳۸۳
صدای تنهاي

صدای تنهايی

اگر يکبار ديگر ميزيستم،سخن کمتر ميگفتم،بيشتر گوش ميسپردم.دوستانم را به شام دعوت ميکردم،بی آنکه نگران لکه هائی که برفرش افتاده يا مبلی که رنگ و رويش رفته است،باشم.

اگر يکبار ديگر ميزيستم،دوستت دارم های بيشتر و مرا ببخشيدهای بيشتری ميگفتم.

ليکن از هر آنکه گفتم مهمتر: اگر يکبار ديگر زندگی ميکردم،هر لحظه آنرا درچنگ ميگرفتم،به آن مينگريستم و آنرا واقعاْ ميديم،هر لحظه را زندگی ميکردم و هرگز آنرا باز پس نميدادم.



٢۸ بهمن ۱۳۸۳
 

مهربانم،باورکن عشق کيفيت پنهانی است که ما در ته مانده زندگی مان،آن رااز بهشت به زمين آورده ايم و چه ثروتی بالاتر از اين؟ آن کس که اين را دريابد،با وقار می انديشد،با وقار زندگی می کند و با وقار می ميرد.و آن کس که اين راز را نمی داند، در تاريکی می ميرد.و ببين از ميان اين همه آدم که وقت و بی وقت می ميرند، يکی يکی، در تاريک و روشنايی، کدام يک عاشق ترين هستند. باور کن آنها که عاشق ترين هستند کسانی اند که به حقيقت نزديک ترند، چرا که حقيقت در عشق پرسه می زند، و درعشق پيداست و پنهان.و عشق، تنها عشق می تواند آدمی را افشا کند و حقيقت، چيزی جز افشا شدن سرنوشت ما نيست و سرنوشت ما، راه رفتن در درون همان کيفيت پنهانی است که از بهشت آورده ايم.  

پس بيا ثروتمندترين افراد عالم باقی بمانيم.

 

 



۱٩ بهمن ۱۳۸۳
 

نمی دونم به کی بايد اعتماد کرد تا گوشه ای از حرفهای پنهان شده گوشه دلت رو بتونی بدون هيچ هراسی بهش بگی. اما متاسفانه به موجهايی اعتماد کردم که هيچ استقامتی نداشته.نمی دونم آيا می تونم به ماه اعتماد کنم يا اينکه ....



۱٤ بهمن ۱۳۸۳
 

تنها تو می دانی که چگونه توانستی مرا به گردابی از احساس نابود شده هدايت کنی.تنها تو می دانی که چگونه مرا به دنيايی از پوچی و عاری از هر گونه صداقت دعوت کردی .

آری تنها تو بودی



۱۱ بهمن ۱۳۸۳
 

واسه شکوندن یک دل فقط یک لحظه وقت می خواد اما واسه اینکه از دلش در بیاری شاید هیچوقت فرصت نداشته باشی

 

 



٥ بهمن ۱۳۸۳
 

زيباترين کلمه عشق،پر احساس ترين کلمه محبت،پر معنا ترين کلمه نگاه، عالی ترين کلمه دوستی، تلخ ترين کلمه جدايی، دردناکترين کلمه خيانت، بدترين کلمه تمسخر و آشنا ترين کلمه تو



۱٦ دی ۱۳۸۳
 

دوست خوب سخت به دست می یاد و سخت تر از دست می ره ولی هرگز فراموش نمی شه حتی اگه بخوای دوست خوب مثل ستاره می مونه تو همیشه اونو نمیبینی اما می دونی که همیشه هست حتی وقتی که خوابی، سخت ترین چیز اینه که ببینی کسی رو که خیلی دوست داری کسی دیگرو دوست داره.برای کسی که برای تو گریه نمی کنه اشک نریز از کجا می دونی همونی که روزی اشکاتو پاک می کرد یک روز خودش مسبب اشکهای روی صورتت نباشه آدمای زیادی تو زندگی میان و میرن اما دوست خوب جاش همیشه تو قلبت می مونه

 

 



٦ دی ۱۳۸۳
 

زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم ولی به من نیاموخت چگونه سرازیرش کنم زندگی به من آموخت چگونه دوست داشته باشم ولی به من نیاموخت چگونه فراموش کنم اگر آدمی زندگی را دوست می داشت هرگز در آغاز تولد نمی گریست تولد با گریه کودکی با بازی جوانی با شهوت عشق با لذت پیری با حسرت تکرار تا ابدیت...

 



٢٩ آذر ۱۳۸۳
 

 یک چشم همیشه باید توش اشک باشه وگرنه می سوزه ، یک دل همیشه باید توش غم باشه وگرنه میشکنه ، یک لب همیشه باید روش خنده باشه و گرنه زود پیر می شه ، یک کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشه و گرنه اسیر میشه یک صورت همیشه باید شاد باشه و گرنه به دل هیچکس نمیچسبه ، یک دیوار باید به یک تیر تکیه کنه وگرنه میریزه، یک قلب پاک همیشه باید به یک نفر ایمان داشته باشه و گرنه فاسد میشه، یک جاده باید انتها داشته باشه و گرنه مثل یک کلاف  سردرگمه یک قناری باید به خوش آوازیش ایمان داشته باشه وگر نه ساکت میشه .

 

 



۸ آذر ۱۳۸۳
 

من بايد تو را

با دستم احساس می کردم و هم چنين با کلمات! به زبانی محتاج بودم که خود را در آن بشنوم و ببينم!

کلمه ای می خواستم که مثل قطره اشکی بر کاغذ بريزد و جای آن روی کاغذ بماند!



۱٤ آبان ۱۳۸۳
 

میگی عاشق بارونی ولی وقتی بارون میاد چتر میگیری رو سرت، میگی عاشق برفی ولی طاقت یک گوله برف رو نداری، میگی پرنده ها رو دوست داری ولی میندازیشون تو قفس، میگی عاشق گلی ولی خیلی راحت از شاخه جداشون می کنی، پس انتظار داری وقتی میگی عاشقتم  نترسم.



۳ آبان ۱۳۸۳
 

ما به دنيايی می آييم تا روزی در غربت هايمان بميريم، ولی عشق می تواند ما را در زيباترين مرگ رهايی ببخشد. زيرا عاشق مردن، در عشق مردن است و عشق همه هستی است.



٢۸ مهر ۱۳۸۳
 

هم چون رودخانه ها به جستجوی دريا، حتی ژرف تر از آنها، جان من به جستجوی توست در آن رودها، آن جا که رودها، بر بستر تنهايی خويش می گريند، من نيز ناله می کنم، هم چون گل سرخی زيبا، که هستی خود را، بر قدرت شيرين خورشيد می گشايد، من نيز تمام قلبم را، برای تو باز می کنم هم چون شبنم صبحدم، که خالص و رها، سوی خورشيد می رود،روح من نيز، رو به سوی تو دارد هم چون شبنم که بر چهره خورشيد، ردی نمی گذارد، من نيز در وجود تو بی ردم رودها راه خود را می شناسند و قطرات شبنم، خورشيد را گل سرخ به دست خورشيد خواهد شکفت اما اندوه من آيا خواهد گذشت؟ پايان اين راه طولانی کجاست؟ آيا به تو خواهد رسيد؟ اين راه طولانی و اندوه آيا روزی به پايان خواهد رسيد؟



٢٥ مهر ۱۳۸۳
 

باغی داشتم برای روزهای بی نور و شبهای بی ستاره و راههای غبارآلود جايی که سکوت و علف می روييد،صدای پای عشق نبود و نه هيچ زيبايی وشادی و من آن جا تنها بودم تا اين که ناگهان از ميان سکوت مثل يک پرنده صدای دلنواز دوستی آمد

که نزديک می شد.....



۱٥ مهر ۱۳۸۳
 

اشکهای زلالش رو که روی گونه های غروب خوردش می غلتيد با دستان سرد و بی احساسش که حکايت از سوز زمستانی و کار طاقت فرسا داشت، با تمام وجودش پاک می کرد که هیچ آثاری از عشق گمشده اش تو دونه های اشکش نمایان نشه، اما اون هرگز نمی تونست مقاومت کنه چون تمام این تنهایی ها  برای قلبی بود که تکه هاشو بعد از این همه سال نتونسته بود جمع کنه برای کسی بود که ......  

 

 



۱٠ مهر ۱۳۸۳
 

برای تمام آرزوهايی که می ميرند سکوتی می کنم سنگين تر از فرياد...

آن هنگام که رويای بودنت در فضای دلنشين دلم پيچيد وآن هنگام که آهنگ عشقت واژه

های دلم را شورانيد، بودنت را در قلبم احساس کردم.

و آ ن روز که دلم خالی از عشق و احساس بود

با آمدنت فضای احساساتم را پر کردی.و تنهايی هايم را به آينده اميدوار

و شدی تنها بهانه زيستنم برای فرداها ...

دوستت دارم برای هميشه...

 

 



٢٩ شهریور ۱۳۸۳
 

دشتهايي كه در كوير نگاه تو زرد شدند را ازدور مي نگرم،نگاهي كه آسمان صاف آبي را  با امواج ابرها روبرو مي سازد حس ميكنم، سرماي دستاني را لمس ميكنم كه وجود تارها خورشيد تاثيري در گرماي  آن ندارد. به آتش مي نگرم  تا چشماني  منتظر را كه در آن موج مي زند  بشناسم.

به زمين

تنها به زمين خيره مي شوم تا وجود تو را درك كنم . 

 



۸ شهریور ۱۳۸۳
 

دستهای باز آسمان آبی را در بازوان سرد ابرها از روزنه درختان کاج می نگريستم،در اعماق سنگهای زير آب تنهايی جلبگهای اطراف آن را با تک تک انگشتهايم حس می کردم،در ميان ديدگان خورشيد گرمای نگاهی را حس می کردم که مرا با خود به اعماق کهکشانها به سفری بی انتها،به دنيایی خالی از هر گونه ..... 

می برد.



٢ شهریور ۱۳۸۳
 

سرد مثل برف،گرم مثل آفتاب،بی هدف مثل باد،مهربان مانند کوه،نمی دانم تو را چگونه توصيف کنم! تنها می توان گفت تو همانند دريا هستی.دريای به ظاهر آرام، اما نامهربان، که هيچگاه نمی توان دستهای باز شده آغوشش را بعنوان تکيه گاه پذيرفت. 



٢٧ امرداد ۱۳۸۳
 

وقتی خوشبختی را می پذيری رنج را نيز پذيرا می شوی هشياری را که بر می گزينی گاه گيج و مغشوش می شوی بر ديگران که غالب می شوی مغلوب آنان نيز می شوی هر قدمی که به جلو بر می داری قدمی ديگر را پشت سر می گذاری

تو !

تو که طلوع خورشيد را می پذيري،چگونه از غروب آن،گريزی خواهی داشت؟

عشق را که می پذيری...



۱٩ امرداد ۱۳۸۳
 

بگذار هفته ها آن چنان که بايد بگذرند،نه با ابرهای غبار آلود باران زا،که با يقين خالص آفتاب، و بادهای ملايم روان با عشقی که ميان ما در تب و تاب است،در اين جنگلهای سبز بی قرار، زيبايی عشق با تو، به تنهايی کافی است ديگر به غرور نيازی نيست و نه به هيچ حس ديگر!



۱٦ امرداد ۱۳۸۳
 

سفر به يک شب به يک زندگی سفر به دنيايی که من در آن پا نهادم. سفر با قايق يک جسم به دنيای يک عاشق .




٢۱ تیر ۱۳۸۳
 

می پرسم آرامش چيست؟ برکه ها را ديده ای؟ آرامتر از برکه ها مرداب ها هستند.آرامش، شکلی از مرداب هاست. اما درون آنها ترسناک و تحمل ناپذير،زشت و کثيف است.



۱٤ تیر ۱۳۸۳
 

يک روز سرد و خاکستری زير يک بيد زرد، که تمام شاخه وبرگ اون تا نزديکی زانوهاش از غصه و تنهايی خم شده بود، خورشيدی رو که از رنگ سپيد صورتش نمی شد تشخيص داد که همون خورشيد طلايی شاداب ، با نسيم بی روح و بی رمق صبح با ترس آغاز روز و زندگی بی اختيار چشمانم را به آسمان تيره صبحگاه گشودم و روز ديگری را با جسمی به ظاهر آرام با درونی فرسوده آغاز کردم .

 



۱٠ تیر ۱۳۸۳
 

درختان سبز با روحی زرد در کويری بی ماه را در زندگی پريشان خويش به ياد می آورم.کويری که گرمای آن در گسستگی افکار نا پيداست.کويری که سرمای تيز آن در شبهای تنهايی من سرمايی ندارد.

به ياد شبهايی تاريک بدون هيچ نوری،حسی و زمانی.شبهايی که زمان و ثانيه ها در‌آن بی معناست و شب هيچگاه ميلی به روشنی ندارد.

به ياد سفال نمناک ترک خورده ای که از ميان شيارهای آن بوی غم و تنهايی شنيده می شود.

حال من مانده ام با کويری به نور،بی زمان و سفال ترک خورده ای که هيچگاه ميلی به زندگی ندارد.   



٦ تیر ۱۳۸۳
 

هرگز هيچ حسرتی در دنيا اين چنين يک جا جمع نمی شود، که در اين سه واژه کوتاه :

(( او دوستم ندارد))!

 



۳٠ خرداد ۱۳۸۳
 

نور سپيد تو

امشب جنگل را نورانی می کند.ماه ارغوان و غرب خاموش مرا به نام يکی از عاشقانت در رويای خود، به ياد بياور !



٢٧ خرداد ۱۳۸۳
 

هماهنگ زيستن با آرمان های معنوی مايه شادی عظيمی می شود.به ياد داشته باشيد نيک و بد ساخته انسان نيستند،بلکه فضيلت و گناه آفريده های انسان می باشند.آنها از پذيرفتن نيک يا بد ناشی می شوند.در آگاهی معنوی،کل آگاهی شما به رغم تمامی خطاهايتان به سوی نيکی به سوی خدا باز می گردد. پس هيچ کسی را از عشقتان محروم نکنيد و همه را در دل خود بپذيريد.به اين ترتيب فرمانروای همه قلب ها خواهيد بود و آنها را با نيروی عشق به سوی نيکی و درستکاری راهنمايی خواهيد کرد.



٢٤ خرداد ۱۳۸۳
 

بهترين راه زندگی، ساده کردن آن است.اما دنيا ذهن ما را به گونه ای ديگر تربيت می کند و آن را به موضوعات متفاوتی عادت می دهد آنگاه تصور می کنيم که بدون آنها نمی توانيم شاد باشيم.تا می توانيد زندگی خود را ساده کنيد.اگر اين کار را نکنيم، تجربه های زنگي، به تلخی اين حقيقت را به ما می آموزند. زمانی که به چيزی وابسته می شويد اين احساس تعلق، جهل را در وجود شما عميق تر و شديد تر می کند.سرانجام روزی تجربه های تلخ زندگی يکباره بيدارتان می کند و آنگاه در می يابيد که هيچ چيز دنيوی از آن شما نيست.

پس زندگی را خيلی جدی نگيريد.



۱٩ خرداد ۱۳۸۳
 

برای روزهايی می نويسم که خود را يکی از خوشبخت ترين انسانهای روی زمين حس می کردم.درست شنيدی حس می کردم، چون تنها يک حس بود،نه واقعيت.برای روزهايی می نويسم که شادی را با وجود تو حس می کردم و تلخی روزگار را با لبخند سرد تو می چشيدم.

برای روزهايی می نويسم که برای يادگيری معادلات و انتگرالها طول خيابانها را با سريعترين و بلندترين گام طی می کردم تا به تو برسم،به آغاز روز و به آغاز زندگی.اما نمی دانم چرا حس می کردم اين خيابانها تمام نمی شدند و شب به پايان نمی رسيد، آری حس می کردم.

برای روزهايی می نويسم که خورشيد را به عنوان يک سايبان می ديدم نه مثال يک خورشيد چون صدای تو گرمای خورشيد را به لايه های وجودت فرا می خواند و من هيچگاه گرمای خورشيد را حس نمی کردم.

برای روزهايی می نويسم که زندگی را، زيستن را ، عشق را با وجود تو حس می کردم .اينک شب به پايان رسيده و روز آغاز شده، زندگی جامه نو به تن کرده و عشق همچون نسيمی سبک در حال حرکت است تا به مقصد برسد.

آری من حس می کردم و اينک است می توانم ديدگانم را به سوی نور بگشايم و زندگی را با رنگ بی رنگش ببينم و هيچگاه حس نکنم .



۱٤ خرداد ۱۳۸۳
 


,If you live to be a hundred
I want to live to be
,a hundred minus one day
so I never have to live
without you.

اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.



۱۱ خرداد ۱۳۸۳
 

وقتی خوشبختی را می پذيری رنج را نيز می پذيری،هشياری را که بر می گزينی گاه گيج ومغشوش می شوی،بر ديگران که غالب می شوی مغلوب آنان نيز می شوی،هر قدمی که به جلو بر می داری قدمی ديگر را پشت سر می گذاری.

تو!

تو که طلوع خورشيد را می پذيری،چگونه از غروب آن،گريز خواهی داشت ؟

عشق را که می پذيری.....



٩ خرداد ۱۳۸۳
 

رسم زندگی اين است يک روز کسی را دوست داری و روز بعد تنهايی به همين سادگی ! او رفته است و همه چيز تمام شده است مثل يک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگينی؟ اين رسم زندگی است

تو نمی توانی آن را تغيير دهی، پس تنها آوازی بخوان!

اين تنها کاری است که از دست تو برمی آيد،آوازی بخوان !



۱ خرداد ۱۳۸۳
 

گفتی عاشقمی می گفتم دوست دارم.گفتی اگه يک روز نبينمت ميميرم گفتم من فقط ناراحت می شم گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم گفتم اتفاقا من به خيلی ها فکر می کنم گفتی تا ابد تو قلب منی گفتم فعلا تو قلبم جا داری گفتی اگه بری با يکی ديگه من خودمو می کشم گفتم اما اگه تو بری با يکی ديگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم .گفتی ...... گفتم ......

حالا فکر کردی فرق ما ايناست ؟نه فرق ما اينه که تو دروغ گفتی و من راستشو می گفتم



٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

سکوت متن آسانی است که معمولا اشتباه خوانده می شود .



٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

وقتی همه چيز گفته می شود و به انجام می رسد عشق و وضعيت هوا تنها چيزی هستند که هرگز نمی توان از آنها مطمئن بود!



٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

عشق دودی است برخاسته از آه سينه.تطهير شده با آتشی درچشم عشاق وغمناک، همچون دريای اشک. ديگر چه؟ نوعی جنون؟ زخمی بسته؟ و يا شيرينی جاودان؟....                                    



٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

هرگز نينديشيد که آيا با هم بودن درست است يا نه! تنها بخواهيد که باهم باشيد همين کافی است آسان به نظر می رسد نمی خواهيد امتحان کنيد؟



۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

چی می شد که زندگی مثل جزء صحيح بود بدون چيزهای اضافه يا مثل قدر مطلق فقط مثبت.ای کاش از زندگيمون ليم می گرفتيم به سمت مثبت بی نهايت، ولی زندگی همش از آدم راديکال می گيره، هر چی هم بزرگ باشه باز کوچيک می شه.کاش که خوبيهامون رو به توان برسونيم و از بديهامون راديکال بگيريم با فرجه N



۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

بايد ياد بگيريم که خط کشی نکنيم! نه خطی ميان سفيد و سياه، نه خطی ميان پير و جوان، نه خطی که سوی ما را از سوی شما جدا کند، و نه خطی ميان من و تو .....

خط کشی نکنيم!



۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

من برای تو و ماه آواز خواندم اما تنها ماه آواز مرا به خاطر سپرد! من آواز خواندم و اين نغمه هاي بی پروا رها از قلب و حنجره اگر تنها در ياد ماه مانده باشند،باز هم لطف بزرگی است ! 



۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

 
معراج تا نهايت معناي آدمي
ميعاد با نهايت انسان

انسان ناب
انسان ماندگار
اسطوره ستيزه و ايثار
                       در کجاست ؟؟؟

اوج حقيقت بلندترين فرياد
        از عظيم ترين درد ؟؟؟؟

يا اعماق خواب
در عمق خواب کودکانه قصه
از ذات درد . يعني از ذات خويش جدا ماندن ؟؟
سردرگمي و فراموشي ؟؟
در پناه رستگاري تاريخي ؟
                   خاموشي ؟؟
                   ميعاد در کجا است ؟؟
 



٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

چقدر زشته که آدم فقط  بخاطر حرص  آبروی چند سالشون رو تو کمتر از ۱دقيقه بفروشه.

چقدر زشته که آدم دروغ بگه و کمتر از ۱۰ دقيقه دروغش فاش بشه. و زشتر از اون زمانی که کلی بخاطر دروغی که گفته خيط می شه و ضايع .

خلاصه توصيه می کنم : قبل از اينکه می خواهيد دروغ بگيد و مثلا حرص ديگران رو در بياريد سعی کنيد هماهنگ باشيد.



٧ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

به تو مي انديشم...

غروب هنگام
آن زمان که نور سرخ خورشيد
خسته و کم جان
تابش گرم و بي دريغ خود را
در فراز تپه هاي خاموش و عريان
به پايان مي برد
و بارانکي نرم و لطيف
با آواز آسماني دل انگيز
دشتهاي تشنه را تر مي کند
آن زمان که باد ملايم
روي شنهاي سرد و مرطوب قدم ميزند
و صدفهاي خالي را تکان مي دهد
آن زمان که بلم ران به ساحل مي راند
مرغابي براي خواب مي آيد
من در لحظه هاي بي جنجال و هياهوي تنهايي
به تو مي انديشم...
به تو عزيز قلب طلايي
به تو که نميدانم کجايي
اما فکر مي کنم هنوز هم مثل گذشته هايي
براي من که مي ميرم از بي کسي
شايد در قلب تو باشد يک جايي
مي دانم يک شب هواي خانه ام مي کني
يک شب مي آيي ديوانه ام مي کني
مي دانم قلب تو آنقدر ها هم نا مهربان نيست
مي شود يک بار ديگر بر شانه هايت گريست
مي دانم اين چشم ها که براي ديدنت مي ميرد
يک روز با آمدنت آرام مي گيرد
مي دانم دنياي من اينطور تاريک نمي ماند
يکي هم سلام مرا به روشني و نور مي رساند
مي دانم دهکدهء عشقمان خالي نمي ماند
فکري به حالش مي کني
مرغ مجروح احساس نمي ميرد
يک نگاه به بالَش مي کني



٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

مرا کم دوست داشته باش، اما همیشه دوست داشته باش !

این وزن آواز من است،عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود. من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را .عشقی که دیر بپاید ،شتابی ندارد گویی که برای همه عمر، وقت دارد.

مرا کم دوست داشته باش، اما همیشه دوست داشته باش !

این وزن آواز من است اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوست بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد من راضی ام دوستی پایدار از هر چیزی بالاتر است .

مرا کم دوست داشته باش، اما همیشه دوست داشته باش !

این وزن آواز من است بگو تا زمانی که زنده ای، دوستم داری ! و من تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم تا زمانی که زندگی باقی است هرگز تو را فریب نمی دهم چه اکنون، چه بعد از مرگ همیشه با تو صادق خواهم ماند و امروز دربهار جوانی ام عشقم به تو اطمینان می بخشد .

مرا کم دوست داشته باش، اما همیشه دوست داشته باش !

این وزن آواز من است عشق پایدار، لطیف و ملایم است و درطول عمر، ثابت قدم با تلاش صادقانه چنین عشقی به من هدیه کن و من با جان خود از آن نگهداری خواهم کرد در خشکی یا دریا در هر جا در هر آب وهوا عشق پایدار، ثابت و همیشگی است .

مرا کم دوست داشته باش، اما همیشه دوست داشته باش !

این وزن آواز من است همان گونه که وزن زندگی است ...

 



٤ اردیبهشت ۱۳۸۳
 


اي زيبا ترين بهانه براي گريستن،

    تمام ستاره هاي آسمان را در مقابل چشمانت به گريه خواهم انداخت.

                   تمام ماهي هاي دريا را به سجده ات وا مي دارم.

              تمام قلبهاي عاشق را به حيرت خواهم افکند.  

                                                                با خدايت بگو...



۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

از شبنم عشق خاك آدم گل شد ....... صد فنته و شور در جهان حاصل شد ..... سر نشتر عشق بر رگ روح زدند ..... يك قطره فروچكيد و نامش دل شد .


آغاز، دوست داشتن است.


گرچه پایان راه نا چیداست.


من به پایان راه دگر نیندیشم.


که همین دوست داشتن زیباست.



٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

چگونه می توان از تو نوشت ..

چگونه می توان بدون تو زيست ...

چگونه می توان احساسی که بر ديدگانم نشسته است را به زبان بياورم .چگونه می توان تو را فراموش کرد.چگونه می توان گردبادی که به من و به قلبم هجوم آورده است را دور کرد .چگونه می توان تو را باور کرد.چگونه می توان .....



۳٠ فروردین ۱۳۸۳
 

الان ميخوام از غصه داد بزنم،از اينهمه تنهايی،از اين همه تبعيض،از اين همه دروغ از اينهمه....  

چرا نمی تونم درست مثل يک آدميزاد زندگی کنم،چرا همش بايد آسمون چشمام بارونی باشه، چرا همش بايد الکی وانمود کنم که حالم خوبه، دارم در آرامش زندگی ميکنم.چرا همش بايد نگران او دل سفاليم باشم که ترکاش دوباره زياد نشه.من می دونم اگه اين دفعه هم اين اتفاق بيافته همه چيز تموم می شه،همه چيز، حتی من.

هر چند ديگه طاقتی برام نمونده که بخوام نگران اون دل سفالی باشم،خودم سعی ميکنم زوتر از آنکه بخواد دوباره ترک بخوره خودم بشکونمش

 



٢۸ فروردین ۱۳۸۳
 

چگونه دوستت دارم

چگونه دوستت دارم ؟

بگذار بشمرم

تو را به عمق وعرض و طول دوست دارم

با احساسات نامرئی

به اندازه پایان هستی

من تو را مثل هرروز دوست دارم

مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع

تو را آزادانه دوست دارم

مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق

تو را خالصانه دوست دارم

مثل احساس بعداز دعا

تو را با اندوه قدیمی

و ایمان کودکی ام دوست دارم

با عشقی که سالها گم کرده ام

با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام

با اشکها، لبخندها وتمام هستی ام

واگر خدا بخواهد

بعد از مرگم تو را بیش از این ها دوست خواهم داشت .



٢٧ فروردین ۱۳۸۳
 

نمی دونم چرا، همش من بايد تحمل کنم ، نمی دونم چرا همش من بايد تاوان اشتاباهات و خودخواهی ديگران رو پس بدم. نمی دونم چرا نمی تونم حرف بزنم و حرف دلم رو بگم.بگم تو تحمل کن . تو خودخواه نباش .تو اشتباه کردی ، تو منو درک کن .ولی ظاهرا همه چی برعکس شده .

می دونم يک روزی اينقدر آسمان دلت تيره ميشه و غصه روی دلت ميشينه که نمی تونی حتی يک کلمه حرف بزنی .می دونم يک روز اينقدر دلت مثل پاييز زرد و غمگين می شه ، و مثل زمستون از بی کسی سرد وتنها . انوقت هيچکس نيست که بخوای حتی یک ثانيه باهات حرف بزنه  ، هيچکس نيست که بخواد حرفتو گوش کنه.چون اينقدر خودخواهی و اشتباه کردی که جايی برای آن لحظه نذاشتی . حتی برای دنی .



٢٤ فروردین ۱۳۸۳
 

پاييز را بسيار دوست دارم چون زرد است. سرد است . چون فصل آمدن توست و فصل تولد من . زمستان را دوست دارم چون سفيد است .چون سکوت دارد. چون پايان سردی است . بهار را دوست می دارم چون سبز است .چون زيباست . چون فصل رسيدن و آمدن توست ومن اين فصل را به اين دليل دوست دارم . فصل تابستان خوب است ، اما گرم .فصل تولد تو وفصل گرم زندگی توست . 



٢۳ فروردین ۱۳۸۳
 

امروز ساعت ۶:۱۰ پرستو پيشنهاد داد بريم بيرون ما هم از خدا خواسته به همون جمع هميشگی و دوست داشتنيمون زنگ زديم،از آنجايی که دوستامون هم از خودمون باحال تر هستند همگی پذيرفتند.قرار بود ساعت ۷:۳۰ دربند باشيم. ولی اينقدر ترافيک بود که ساعت ۹ تازه رسيديم دربند.بازم خدا شمايی زاده روبيامرزه تا گذاشتيمش ترافيک مثل چی باز شد .

خلاصه کلی گفتيم،خنديدم و ازهمه مهمتر خورديم.

موقع برگشت ساعت ۱۱ بود که يکی از دوستان قديمی آقا توپولی به همراه خانواده اش رو ديديم .

امروز يک قرار بی نظير و به ياد موندی بود . چون خيلی اتفاقی ضرب ۱۰ دقيقه همه بچه ها جمع شدند .از همه دوستان گلم :ابرک ، ديونه ، خدايان ، فرياد، آستانه ، مهندسی صنايع و شهاب ممنونم ، خيلی خيلی خوش گذشت .



٢۱ فروردین ۱۳۸۳
 

امروز هم مثل باقی قرارامون ،باهمون جمع دوست داشتنی رفتيم بيرون . ولی اين دفعه با دفعه های قبل فرق داشت .تولد شهاب بود و می خواستيم براش تولد بگيريم بدون اينکه خودش هم بدونه .

صبح قرار بود تو کوه بطور اتفاقی ببينيمش، اما طی اخباری که از پرستو ( نيروی نفوذيمون ) به ما داده شد.خبر دار شديم که تعداد اندکی بسيجی خواهر / برادر به تعداد ۱۰۰۰۰ نفر برای کوه نوردی به آنجا حمله کردند. اين طور شد که تغيير مسير داديم به پارک قيطريه، و به آنجا عزيمت کرديم و سور و سات تولد رو به پا کرديم .حويونکی شهاب هنوز نفهميده بود که برای تولدش نقشه ای داريم ، خلاصه ميوه ها و کيک رو آورديم و براش کلی تفلود تفلود خونديم ، آنجا بود که ۵ ريالی شهاب افتاد ولی مثل اينکه گير کرده بود  چون خيلی شوک زده بود . اصلا نمی تونست حرف بزنه فقط قاه قاه می خنديد.

در آخر از تلاش بی شائبه دوستان در انتخاب کادو به ترتيب darkmoon گل ، خدايان و آستانه تشکر فراوان بکنم .

و تشکر حسابی بابت خريد کادو و حضور دوستان گلم در تفلود، به ترتيب : ابرک، ديونه، خدايان، فرياد، darkmoon ، آستانه، مهندسی صنابع و سروش.  بکنم .

راستی دوست بدقولمون anotheron طبق معمول هميشه هممون رو سرکار گذاشت .و اين دفعه يک ۴۵ دقيقه ای در تجريش  سبزه عيد شديم .



٢٠ فروردین ۱۳۸۳
 

تو بمون

تنها تو بمون

تنها از دنيا تو بمون

دل به عشق تو بستم

از دنيايی گذشتم

جزتو هرگز دل نبستم

تو بمون

تنها تو بمون

تنها از دنيا تو بمون

 



۱۸ فروردین ۱۳۸۳
 

برای تو می نويسم هميشه .

برای کسی که ريشه های عاطفه را که در قلبم خشکيده شده بود سبز کرد.برای کسی که سياهی چشمانش شکار گاه من است. برای کسی که حرفهايش از هر ساحلی آرامتر و خنده هايش مانند موج دريا زيباست.برای کسی می نويسم که وجودش مانند ابر سپيد که بر ديدگان آفتاب است، مرا در سايه بانش پناه می دهد.

برای تو می نويسم، می دانی؟

آری فقط تو می دانی که برای تو نوشتم .



۱٦ فروردین ۱۳۸۳
 

هر چقدر به سوی تو قدم بر می دارم از تو دورتر می شوم دورتر و دورتر ، هر چقدر که به تو فکر می کنم به کهکشانها نزدیک می شوم .هر چقدر که به درون خود سفر میکنم به تو نزدیک می شوم .آری به تو

تو کیستی ؟

تو کیستی که من با تو به انتهای آسمان می رسم ،تو کیستی که من نام تورا تنها در آسمان میتوانم بنویسم ،تو کیستی که من قلبم را با دستانم به تو هدیه کردم .

تو کیستی ؟

 



۱٤ فروردین ۱۳۸۳
 

تو رو بايد که پرستيد

                 تو رو بايد بوسيد

تو رو بايد که شناخت

                 به تو بايد دلباخت

راز و عشق و تنها

           از تو بايد آموخت

بی تو بايد هر دم

            از تب عشقت سوخت

تو چه حسی هستی که به من پيوستی

هر نفس بی ترديد

                    تو رو بايد پرسيد

در تو بايد گم شد

                  بی هراس و بی باک

از تو بايد تابيد

             بر تن کهنه خاک

با تو می شه خنديد

                  به طلسم تقدير

با تو می شه بخشيد

                       روزگار دلگير

تو چه حسی هستی که به من پيوسته

                                    هر نفس بی ترديد

                                                        تو رو بايد پرسيد



۱٢ فروردین ۱۳۸۳
 

امروز به همراه جمع هميشگيمون دوباره به جنگل کارا رفتيم ، البته اين دفعه برای ۱۲ به در رفته بوديم.

جنگل کارا يک جای خيلی دنج و قشنگ در دل کوه است، اين جای خيلی زيبا رو شهاب کشف کرده بود . يکسری از دوس جونامون ابرک و فرياد امروز به جمعمون پيوسته بودند فقط نمی دونم ابرک چرا دوستا شو هم با خودش آورده بود همه ابرای آسمون هم دعوت کرده بود که بيان حسابی شيطنت کنن و ما رو خيس کنن. خلاصه از اول صبح که حرکت کرديم همينطور بارون آمد ولی خوب ما با آتيشی که روشن کرده بوديم اصلا سرما و وجودشو خيلی احساس نکرديم .کلی خونديمو خورديمو بازی کرديم . با آسی و ديونه و فرياد حکم بازی کرديم ، بازی رو ۷ به ۶ باختيم.  البته ما دلمون براشون سوخت و بازی رو واگذار کرديم .

بعداظهر ديگه بارون امون نداد و ما رو به زور بلند کرد تا برسيم به پايين کوه ازلباس هر کدوممون يک تشت آب می شد بچلونی.

خلاصه که شبيه به آدميزاد نبوديم . در آخر يک فرشته به نام سامان آمدو همه مارو نجات داد البته من ، ناناز ،ابرک ، فرياد و خدايان رو.( ما رو به مقصدمون رسوند).

روزخيلی خوبی بود جای همه دوستان خالی منظورم (شهاب،نيما و اکبربود).



۱٠ فروردین ۱۳۸۳
 

هر صبحگاه

در تو به شک می نگرم

       پناه می برم به زير سايه های زمان

           و پشت روزمرگی

                            ناپديد می شوم

و شامگاهان

چون کودکان گرسنه

   از فرط ترس و تنهايی

        به سوی تو باز می گردم.

 



۸ فروردین ۱۳۸۳
 

... وخدا زن را از پهلوی چپ مرد آفريد

آری، خداوند زن را ازپهلوی چپ مرد آفريد

نه از سر او تا فرمانروای او باشد

نه از پای او تا لگد کوب اميال او گردد

بلکه از پهلوی او تا برابر با او باشد

و از زير بازوی او تا مورد حمايت او باشد

و از نزديکترين نقطه به قلب او تا معشوق و محبوب او باشد



٧ فروردین ۱۳۸۳
 

يکی پرسيد دشوارتر از مردن چيست ؟ عشق فرمود: فراق از همه دشوارتر است .



٦ فروردین ۱۳۸۳
 

برای تمام آرزوهايی که می ميرند سکوتی می کنم سنگين تر از فرياد...

آن هنگام که رويای بودنت در فضای دلنشين دلم پيچيد وآن هنگام که آهنگ عشقت واژه

های دلم را شورانيد بودنت را در قلبم احساس کردم.

و آ ن روز که دلم خالی از عشق و احساس بود

با آمدنت فضای احساساتم را پر کردی .و تنهايی هايم را به آينده اميدوار

و شدی تنها بهانه زيستنم برای فرداها ...

دوستت دارم برای هميشه...



٥ فروردین ۱۳۸۳
 

الان می خوام از عصبانيت داد بزنم ،می خوام از غصه يک آسمون گريه کنم ،می خوام به همه بگم خيلی نامردين ، می خوام به روزگار بگم خيلی بی وفايی . اصلا آدما چرا بايد اينقدر بی منطق باشن ؟ اصلا چرا بايد وانمود به هرچيزی کنن که وجود باطنی و خارجی نداره ؟هر دفعه با خودم و قلب کو چيکم عهد می کنم که  مثل روزگار و مثل باقی مردم، هر موقع که دوست دارن خوبن و هر موقع هم که می خوان بد هستن باشم . اما نمی دونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هيچ وقت نتونستم عهدم رو ببندم .اما ديگه می خوام قلب شيشه ايم رو به سنگ تبديلش کنم و هيچ احساسی رو برای کسی خرج نکنم .ميخوام مثل روزگار باشم .می خوام مثل اکثر آدما بی تفاوت باشم .

آخه آدم چقدر می تونه تحمل کنه ؟مگه قلب يک آدم چند بار می تونه ترميم بشه ؟آخه يک آدم چقدر ميتونه ..........................؟

خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا بايد همه اينها باهم اتفاق بيفته ....؟ چرا سعی می کنن آدمو به اشتباه نکرده محکوم کنن ؟ چرا به سوء تعبيری که شده اينهمه پا فشاری ميکنن؟ چرا همه چيز رو به هم ربط می دن ؟

آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همه چيز رو به خاطر خودخواهی و ....... خودشون در ۱ ثانيه ويرون می کنن؟

منم نمی دونم ؟

 

 

 



٤ فروردین ۱۳۸۳
 

ده قدم که برداری

                     از زمان خارج می شوی

ده قدم که برداری

از امپراطوری ماه و خورشيد بيرون می شوی

                       ده قدم

                       تنها

ده قدم که برداری

نه همهمه صدايی

                      و نه تعجبی

ده قدم که برداری

                      ديگر گذشته ای نمی ماند

ده قدم که برداری ...

                    يا صد قدم

                    يا هزار قدم

                    فرقی نمی کند

هنوز در قلب منی

                    و هرکجا که بروی

هرگز از قلب من بيرون نخواهی رفت ...



۳ فروردین ۱۳۸۳
 

تو ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشی اما برای يک نفر تمام دنيا باشی .



۳ فروردین ۱۳۸۳
 

هديه به من بوده

باز از يک نگاه گرم تو يافت

همه ذرات جان من هيجان

همه تن بودم ای خدا  همه تن

همه جان گشتم ای خدا  همه جان

چشم تو ،اين سياه افسونکار -

بسته با صد فريب راهم را

جز نگاهت پناهگاهم نيست!

کز تو پنهان کنم نگاهم را.

چشم تو چشمه شراب من است

هر نفس مست از اين شرابم کن

تشنه ام  تشنه ام  شراب  شراب !

می بده  می بده  خرابم کن.

بی تو در اين غروب خلوت و کور

من و ياد تو عالمی داريم.

چشمت آيینه دار اشک من است

شب چراغی و شبنمی داريم.

بال در بال هم پرستوها

پر کشيده به آسمان بلند

همه چون عشق ما  به هم لبخند

همه چون جان ما به هم پيوند.

پيش چشمت خطاست شعر قشنگ

چشمت از شعر من قشنگ تر است.

من چه گويم که در پسند آيد؟

دلم از اين غروب تنگ تر است!

 

 



٢ فروردین ۱۳۸۳
 

روز شنبه به همراه برف زيبا وسرمای تنها سال نو را درکنار بزرگترين ها وعزيزترين ها به خانه آورديم .در واقع امسال بخاطر کسالتی که عمو نوروز داشت بابا نوئل آمده بود. سرمای بدی خوردم به طوری که تمام حسهايم دچار اختلال شده.

می دانی چرا تو را صدا می زنم؟می دانی چرا تو را دوست دارم ؟می دانی چرا من تو را با کسی مقايسه نمی کنم ؟می دانی چرا من در کنار تو احساس آرامش می کنم ؟می دانی چرا من از نبود تو احساس عذاب می کنم ؟می دانی چرا تو را در مهتاب می جويم ؟می دانی چرا من تمام آسمان سياه با ستاره هايش را فقط به تو تقديم می کنم ؟می دانی چرا ؟



٢٧ اسفند ۱۳۸٢
 

دیروز برای رفتن به دیدن یک  دوست عزیز خود را آماده کرده بودم که دوست جونم کوه یخ طی تماسی من رو جهت سوزاندن و خراب کردن شهر به نقطه ای دعوت کرد.من هم که قلبم برای ریختن قلب دیگران به شدت به تاپ تاپ افتاده بود با خوشحالی بسیار قبول کردم .خلاصه که نمی تونم از هیجانات و خوشی که اتفاق افتاده بود توسط قلم براتون بنویسم .چندی نگذشته بود که احساس کردم کمی جیبم سبک شده ،او بله گوشی نازنینم رو ازم دزدیدن اصلا تقصیر این پدرام چشم دراومدست که هی گوشیمو چشم زد.به هرحال زمان طوری گذشت که اینگار اتفاق خاصی نیافتاده در نقطه ای دیگر از عده ای از ارازل جمع خداحافظی کردیم و به نقطه ای دیگر بهمراه ارازل عزیز به راه افتادیم به نقطه ای که رسیده بودیم فلسطین اشغالی بود اما تنها تفاوتی که داشت مردم این شهر فلسطین از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند و کلی به فکر قر کمرشون بود.در این گیر و داربود که یکی از دوستان در یک عمل شرورانه تکه ای از انگشت خود را در حین ترقه بازی سوزوند .اینقدر خندیدیم که کوک ما هم تموم شد و به یک ویلون سی به مول تبدیل شد.



٢٥ اسفند ۱۳۸٢
 

خانمها در ۱۸ سالگی مثل توپ فوتبال ۲۲ نفر دنبالشونن / در ۲۸ سالگی مثل توپ هندبال ۱۰ نفر دنبالشونن /  در ۳۸ سالگی مثل توپ گلف ۱ نفر دنبالشون / در ۴۸ سالگی مثل توپ پينگ پنگ ۲ نفر می خوان از خودشون دور کنن / در ۵۸ سالگی مثل توپ جنگی ان همه ازشون فرار می کنند.



٢٢ اسفند ۱۳۸٢
 

امروز هم خورشيد در غربی ترين نقطه آسمان به تاريکی نشست و يکبار ديگر همه سوالات را در ذهن خود به تماشا نشست . چرا اين قلب کوچک از دوری خورشيد غمگين می شود .چرا نمی تواند همراه و همسفر اوباشد .چرا نمی تواند تمام احساسش را برايش بيان کند .چرا نمی تواند مثل او دو رنگ باشد .چرا نمی تواند گاهی اوقات همانند او در پشت ابرها پنهان شود .چرا نمی تواند مانند گرمای او گرم باشد و بتواند سنگ ترين قلب را ذوب کند .

اما من می دانم او هيچ گاه نمی تواند با علاقه ای که نسبت به اودارد مثال او باشد او نمی تواند ضربان قلبش را متو قف کند .بلکه او هميشه دوست دارد با حقايقی که وجود دارد زندگی کند دوست دارد زمانی قلبش را هديه کند که توانايی هديه کردن را داشته باشد .زمانی احساسش را بيان کند که بتواند روح خود را هديه کند .زمانی می تواند مانند او گرم باشد که گرمای عشق او بتواند قلب او را تکان دهد .زمانی ميتواند دورنگ باشد که او بخواهد، نه خود باشد.زمانی ميتواند همسفراو باشد که بتواند همه غصه ها يش را به پيش او هديه بگذارد.



٢۱ اسفند ۱۳۸٢
 

از صدای هق هق آسمان بود که به ناگاه از خواب بيدار شدم . اولين بار بود که اينگونه آسمان نازنينم اشگ می ريخت .و صدای ريختن اشگهايش مرا، پريشان و اندوهگين ساخته بود. با تمام غمی که مرا فراگرفته بود خود را به او رساندم و او را درآغوش کشيدم. آسمان نمی توانست اشگهايش را در سينه اش پنهان کند و من نمی توانستم  ناراحتی و غصه ی او را به سادگی بپذيرم. صدايی شبيه به صدای ناله بود که، مرا به سوی خويش کشاند صدای سيلی موج دريا به ساحل بود که مرا به خود آورد اصلا باورم نمی کردم که اينگونه دريا خشمگين باشد، دريای مهربانم با آرامشی که داشت مرا در هر لحظه، در بلندی ها و پستی ها  با بازوانش محاصره می نمود. آيا او همان دريايی است که ميشناختمش ؟ نمی دانم  اصلا نمی دانم که چرا دريای به ظاهر آرم چرا اينقدر نا مهربان شده بود.

بعدها فهميدم که دريا دوست نداشت قلبش را به ساحل هديه کند و برود .بلکه او دوست داشت برای هميشه خودش وقلبش باهم در کنار ساحل بمانند.

 



٢٠ اسفند ۱۳۸٢
 

اگر فرصت بود کيميای تو مرا طلا می کرد

اما فرصت نبود .... تو رفتی من طلا نشدم،و کسی راز کيميای تو را نفهميد....

 



۱٦ اسفند ۱۳۸٢
 

به ياد نمی آورم که چگونه آن کوير خشک را با اين حال و روز پيمودم فقط می دانم که قلب مهربانی وجود داشت که اين پاها برای رسيدن به او گامهايش را با تمام بی رمقی به سرعت بر می داشت. شبهای آن کوير را با سوز و سرما و صبحهای کوير را با گرمای طاقت فرسای آن، با پاهای ناتوان و تاول زده با سرعت نور برای عزيزی که قلبش را با تمام احساس برايش گشوده بود می پيمود تا بتواند خود را در قسمتی از آن مخفی کند. اما نمی دانم چرا اين روزگار طاقت اين همه مهربانی را نداشت. هر چه کوير را طی می نمود از قلب گشوده خبری نبود. هرچه می رفت دورتر می شد. اين تنها سرابی بود که اينگونه مرا دور می کرد.

حال ديگر انگيزه ای برای رفتن و رسيدن وجود نداشت. نمی دانم چرا قلب کوچک، ديگر دوست نداشت کسی را به خانه خود دعوت کند.

آری، اما می دانستم که اين سفال ترک خورده ديگر طاقت ديدن چشمان بارانی دوست را ندارد و در هيچ يک از شيارهايش جايی برای پنهان کردن اندوه آن ندارد.

آری من می دانستم .



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]